ما و من
ما و خنده های سرسری
ما و خوشی های بی خودی
ما نه خاطره ، که لحظه های فراموشی
ما نه با هم که بی هم
فقط محض خنده، دور هم
من و رنج فهم فرق دو روی این سکه
من و زجر تردید
نه راه پس نه راه پیش...
من باید نگران باشم؟
...
مسئله این است که برای سرور شهیدان عالم که تا لحظه شهادت، زنده میرا بود و بعد از شهادت، زنده جاوید است و حی حاضر تمام زمانها و زمینها، عدهای مرده متحرک عزاداری میکنند و نمیفهمند که این گونه عزاداری برای مرده ذلیلی چون خود اوست، نه برای زنده جاویدی چون حسین [ع] اختلاف بر سر این است که کار حسین برای آن است که با گریه بر مرگش، لش بودن خود را جبران کنیم و ثوابی نثار ارواحمان یا با پیروی از او، لش بودن را در خود بمیرانیم و روح حیات را بر کالبد مردههای متحرکمان بدمیم
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
...
نگرانم...
در نگران شدن و مکان و شخصش باید بیشتر دقت کنم..
شعری از سایه
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم.
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد .
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت.
ابری آهسته به چشمم لغزید .
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه.
...
زندگی سکوت می کنه وقتی که...
ازش هیچ توقعی نداشته باشی و تن به هر توقعی بدی.
...
زندگی گریه می کنه وقتی که...
آخرین گزینه باشی و تنها راه انتخاب شدنت حذف سایر گزینه ها باشه و بدونی که به سرت خواهد اومد اونچه که ازش می ترسی.
...
زندگی می خنده وقتی که....
رفیق، واقعا رفیق باشه، پا واقعا پا باشه، عذر خواهی و بخشایش کارای سختی نباشن، کینه توزی و پیچوندن و دودره بازی و دروغگویی غیرممکن باشن و استفاده ابزاری از آدما ممنوع باشه.
؟
چه فرقی می کنه؟
وقتی بودن و نبودنت یکیست، وقتی هستی که باشی، و اگر نباشی، خوب نیستی دیگه...
باز مرثیه
چه آمد بر سر ما
نگاهها
از آسمانها
بر زمین افتاد، ناگاه
از درخت سبز چشم بر گرفتیم
بر پنجره دادیم، بر دیوارها
نمیخواهم، نمیخواهم
مرثیهسُرای شهر پردود باشم
لیک
دل پر دود و زنگارم
مرثیه سَراییست
لبالب سیاهیها
استانبول 1
امروز من
زندگی کردن من مردن تدریحی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
فرخی یزدی
کم بیراه نگفته ها...
امروز ما
شقایق درد من یکی دوتا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
خیانت، نارفیقی، نامردی، پچ پچ،یواشکی و زیرزیرکی... داره حالم بهم میخوره از این همه بوی تعفن. اینقد بد شدیم که مث آب خوردن تن به این کارای کثیف میدیم و دیگه دوست و رفیق و فامیل نمیشناسیم.
سوغاتی(ویراش شد)
تسبیح 10 عدد
کیف و ساک دلسی
بن داود، کلهم
التماس دعا
و دیگر هیچ
این sms تا مکه رفت. فک می کنی چی برگشت؟
یه کیف دلسی، دو تا تسبیح، یه دست لباس ورزشی، چند تا سوپ نیمه آماده اصل..
سر آخر هم می تونی بگی : ای باب شوخی کردم، خواستم یه چی بگم دور هم باشیم دستتون درد نکنه. ;)
چند روز بعد.....
در کامنتها:
اونوقت اون هزار تا بشقاب و زیرانداز و تیله و شمع و اینا کشک بود دیگه؟!!!
و اینک امروز....
موارد بالا رو هم اضاف کنید، البنه بی خیال کشک بشید، اگه شما کشک دیدید ما هم دیدیم..
سشوار
لیست خرید
پوتین برای سربازان جدید
دستبند 10 عدد
پول آب را باید بدهیم
پول گاز جدا
بازداشتگاه نم کشیده
و دیگر هیچ...!
به به، به به ....
ای کاش
غایت ای کاش
یک شب بی خستگی
شاید هم
یک صبح به دور از روز مرگی
لااقل
ظهری خالی از بی حوصلگی
اما امان از آن
روز مرگی، روز مرگی، روزمرّگی
از دوران دانشگاه
و اما يادِ تو...
صعودی تا
اوج سبزی
سقوطی تا
قعر سرخی
رهايی تا
اوج پريدن
خيالی تا
اوج سرودن
پرسه در
کوچه پس کوچه شک
در عشق تر
جمانِ اَخر خط
سراسر، شک و
ترديد
چه بايد
کرد،چه بايد ديد
بر گرفته از
بوی شقايق
زلالی صاف
تر از اشکِ عاشق
رخصتی تا
جاری شدن
وسعتی تا
فانی شدن
فرصتی تا
عاشقی
واژه ايی تا
شاعری
پاسخ بی
پرسشِ ديروز
پرسش بی
پاسخ امروز
بی
تمنا،دليل هر چه گويم،هر چه هستم
اما به قلبِ
تو ،به عشق تو ،من می رسم
۱۳۸۰/۷ asan
دويدن را چه
سود
در اَن
فاصله دور
ايستادم و
ديدم
رفتنت را،
شکستنم را
در اَن
ضيافتِ خاموشی
با نگاهم
گفتم که بمانی
ولی خاموشی
من
فريادِ تو
بود
رفتن تو
اَخرين راه بود
تو رفتن را
گزيدی
از پيش ما
رفتی
ريختنم را ديدی
ولی گر
بماند دلی
تو همان
جايی
asan۱۳۸۰/۷
تو،نمادِ يک
شکست،يک حسرت، تمام افسوسهايی
تو،سؤالِ بی
جوابی ،سؤالِ نپرسيده دير هنگامی
تو
،بهترين،زيباترين،صادق ترين
نيستی
نبودی،نخواهی
بود
ولی شاعر
ترنم بارانی
از جنس خودِ
مايی
تو طلوع بی
اغاز
من غروب بی
پايان
من خويشتن
خويش را در تو می جستم
ولی راهِ
رسيدن را ندانستم
شايد هم
رسيده بودم
اما رسيدن
را باور نداشتم
با همه
دوری،همه افسوس،همه اَه
تو برايم
اَشنايی
اَری،تو به
اَشنا می مانی
۱۳۸۱/۷/۲۴ asan
بزن باران!
بزن،بشوی،
دفترم را از نام او
بزن،پاک کن،
خاطرم را از ياد او
بزن،خسته ام
زين حرفِ تکراری
که هر بار
تو می باری
بگويم جای
او خالي
بزن باران!
بزن،تا
ببيند تا بداند
می توان چون
اَسمان
هر از گاهی
بر کوير خشک
باريد
می توان
معشوق بود
بر دل
عاشق،عشق باريد
بزن باران!
بزن،ساکنين
اين کوير خشک
در دل و سر
اَرزويی ندارند جز
که در
هنگامه خيس تو ،بگويند
عشق را زير
باران بايد جست
ايستگاهی بی هياهو
ساکت و خاموش
صندلی ها پر خاطره
خالی و از حال رفته
انتظاری ناگوار
تا آخرين مترو
يک بليط کهنه
نوشته هايی مغشوش
زمان،روز ديدار آيينه
سانس آخر است
مکان،در ته تنهايی
نزديک ايستگاه آخر است
باورش سخت است
اما، تنها يک بليط، آری يک بليط
تنها چيز، که باور کردنيست
آخرين مترو
اخرين اکران است
اما بر تن ديوار، نقشی
آرام نجوا ميکند
اينجا ايستگاه آخر است
در سفر بر
دو خط موازي
مشتاقم كه
بدانم
بي نهايت
كجاست
وكي
مرثيه تحمل
صداي دلخراش سوت قطار
برايش تكرار
نخواهد شد
وكجاست
پايان هر چه تكرار
تكرار
بيهوده
تكرار
ناكارا
تكرار حضور
من، در عشق
وكی
سوز غمگين
ني
برايم شاد
است
مژده بيدار
باش است
در حقيقت بي
نهايت
يك حادثه
است
اين بي
تكرار ترين،پايان تكرار من است
قاب عكس و
شمع
قاب عكس و
ديوار
قاب عكس
وگرد و خاك
يك انباري
نمناك
قاب عکس و
خالي پر شده
اي
از حضور
قابهاي رنجور فراموشي زمان
وفراموشي
شايد ، پايان هر چه تكرار است
نمی دونم چی بگم
داماد كه فرزند شهید است ، در كمال ناباوری به جای همراهی شادمانه دختر عمویش به خانه بخت با چشمان اشكبار او را راهی سردخانه كرد.



ضیافت بی خوابی
باغی از شعر رسیده
سردم از آه کشیده
رازی از پرده پریده
رمه ای از خود رمیده
تشنه ی شیر سپیده
مستم از بغض رفاقت
تردم از عطر سخاوت
تندم از بغض ترانه
سرخم از شوق ضیافت
رودی از موج جماعت
خنده یی تا بی نهایت
همه ام زخم همیشه
برجی از سنگم و شیشه
پرم از کاخ شکسته
تیشه ام تیشه به ریشه
موجم از اوج پرستو
داغم از چراع جادو
پرم از دیو و پریچه
پرم از کمند گیسو
پرم و چه خالی از تو
پرو خالی هر دو هر دو
همه یی بی همه ی تو
پر شو از این همه پر شو
زیر این آوار آواز
رو به این تالار بی ساز
پای این درگاه بی در
بسته ی من باش و دلباز
تشنه یی آبی ترین باش
خسته از خواب زمین باش
تازه شو از حس بودن
نازنین تو این چنین باش
شهیار قنبری
فرامرز آصف
بزرگترین پیروزی سیاسی سده اخیر
بزرگترین پیروزی سیاسی سده اخیر نصیب ملت ایران شده، هوشیار باشیم این پیروزی لطمه نبیند و با چیزی معاوضه و معامله نشود.
انقلاب اسلامی
آزادی خرمشهر
.
.
؟
گوسفندیت
مشترک
گرامي
دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد
چرا؟
دو حالت داره:
1. صفحه مورد نظر برای کاربر ضرر دارد.
2. صفحه مورد نظر برای فیلتر کننده ضرر دارد.
در حالت اول، مگه کاربر بلانسبت گوسفند تشریف داره که دیگران باید براش تصمیم بگیرند.
در حالت دوم، اگه کاربر صداش در نیاد پس حتما گوسفند تشریف داره.
این روزا چندین صفحه موردعلاقه من شامل حال این تبصره شده اند، مثل:
www.takdownload.com
www.ahangha.com
ولی نفهمیدم چرا...
قضیه وقتی بغرنج تر می شه که سایتهای خارجی هم که برای همه دنیا باز هستند ما رو بلاک می کنند.
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چونکه به بخت ما رسد اینهمه ناز میکنی
تا اطلاع ثانوی
خیلی قاطیم
چطور می تونم به فرزند فک کنم وقتی می بینم که...
که چطور فرزندان به اولیا دروغ می گن به آسانی آب خوردن، بدون اینکه آب از آب تکون بخوره.
یا چطور با مهارت کم می گن و به قولی اولیا رو می پیچونن وباز آب از آب تکون نمی خوره..
که فرزندان دو رو دارند، یک روی موافق ارزشهای اولیا و هویدا برای آنها و روی دیگر ضد همان ارزشها و پنهان...
واقعا مشکل کجاست؟
توقع اولیا بالاست و یا روی فرزندان زیاد؟
ارزشهای اولیا سختگیرانست یا فرزندان بی بندوبارند؟
لااقل اگر فرزندان عصیان گر هستند، کاش ابراز کنند...
کاش اولیا زیادی خوش خیال نبودند...
امروز شاهد یه اتفاق از این دسته بودم، برای همین نتونستم که ننویسم.
هنوز...
چه خبر از اون آدمای بی نشون؟
که نیمه شب ها واسه دلشون
توی کوچه های شهر می خوندند
رعنا تو کجایی؟
تو چه بلایی؟
تو عالم مستی
بغض رو می شکوندند و غصه وفا رو می خوندند
.
.
.
هنوز بعضی وقتا، احساس غربت می کنم، مثله دوران دانشگاه که این ترانه رو با تمام وجود گوش می کردم. خوشحالم که هنوز می شه این آهنگ رو با حسی شبیه از جنس اون زمان گوش کنم.
اما اینجا غربت نیست... ولی گهگاه غریبه ام تا آونجا که خودم هم خودم رو به جا نمیارم.
زنگ موبایل
زنگ
موبایل...
بله
بفرمایید
الو سلام
سلام.. به
به ..
خوبی؟ چه
خبرا؟
ممنون،
سلامتی ها..
تو چطوری؟
چه می کنی؟
ای بد
نیستیم.. راستی
وایستا،
وایستا، اگه راجع به کامپیوتر و جاوا و ایرانسل و این چیزا کار داری الان نگو بزار
واسه تماس بعدی، راستش می خوام دلم خوش باشه که یه بار هم که شده به خاطر خود من
زنگ زدی، زنگ زدی که فقط حالم رو بپرسی یا دلت تنگ شده یا اینکه بهم بفهمونی یادت
هستمها...
....
ای ساربان
ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری؟
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی؟
لیلای من چرا می بری؟
در بستن پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی؟
لیلای من
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری
خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی
خوشا زندگانی
همیشه خدایا
محبت دلها
به دلها بماند
بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شوند
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزان
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازین غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو توفان سختی ز شاخه ی غم
گل ِ هستیم را بچین
که هستم من آن تک درختی که در پای توفان
نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
تو چه دانی که چه دیدم
تو چه دانی که چه دیدم
خیانت صورتش سرخ تر از شرم
دست هوس سرد تر از مرگ
گرگ طمع بره ایی شکل، کوچک
دست هوس بر گرگ طمع
سرآخر در را گشود
گرگ پاکی نابش ربود
و دیگر ناب نبود
و بدتر آنکه
خیانت بود
خیانت بود
تو جه دانی که چه دیدم
چشمی تر از حادثه عشق
چشم دیگر پر از خشم پر از کین
خیره بر نگاهی
که نگفتش آری
تو چه دانی که چه دیدم
گل طریق ناز پیمود
بلبل دوچندان ناز نمود
سرآخر بلبل رفت و گل پژمرد
تو چه دانی که چه دیدم
پیمان عشقی
که اعتراضی بود
به یک عشق نافرجام
و بدتر آنکه نافرجام بود
یادت آید؟
یادت آید؟
شبهای مهتابی
وقتی، که مهتابی به جای ماه میتابید
یادت آید؟
پنجره کوچک و خواهش خورشید
لیکن، زیرزمین را با خورشید، هیچ نبودش صنمی
یادت آید؟
گهگاه دمی از قلیان
طنز و هجو و هزل
گل واژه
خاطرهای
خندهی بی حد و حساب
یادت آید؟
یک فنجان قهوه ی ترک
فلسفهی عشق و وصال
شب امتحان
یادت آید؟
شوخی شهرستانی
کتری، لبالب آب جوش
پا در عدم باور حتی قطره ای، مات
اما ریخت، آی، عجب ریختنی
یادت آید؟
دوستانی
که بر دود سیگار، پلههای ترقی را
تی کشیدند
در عوالم توهم و چت بازی
یا که الکل را بسان سوخت
- آن روز که هنوز سهمیه بندی نبود -
استعمال میکردند
هر شب و هر روز
یادت آید؟
نه!
بی خیال
نتیجه سیایسی: سهمیه بندی چیز خوبی است
نتیجه بهداشتی: قلیان از سیگار بهتر است (سیگار خطر داره حسن)
نتیجه ادبی: *گل واژه* باید به فرهنگستان، پیشنهاد شود
نتیجه اجتماعی: شوخی شهرستانی چیز بدی نیست، چون اگه عمری بمونه، خاطره میشه
سوت و کور
خیلی سوت وکورشده، شده عینهو پمپ بنزینی که هیچ جادهای، خیابونی یا کوچهای از کنارش نمیگذر، اما باز صاحب پمپ هر روز صبح، اول وقت یه دستی به سر و روش میکشه و دست به شلنگ منتظر یه بیبنزین میمونه، ولی دریغ، دریغ از حتی یه آشنا که بیاد که فقط اومده باشه که فقط یه سری زده باشه. فقط هر از گاهی بعضی ها که راه گم کردن و زدن تو خاکی این طرفا پیداشون میشه.به هر حال اینجا اگر سوت و کور ترین هم باشه، برای من هنوز هست و همیشه پر از خاطره است.به خاطر این خاطرهها هم که شده باید هر روز اول وقت بهش سر بزنم.
...
مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست وگونه گون رسوا شده است
یا نهان سیلی زنان, یا آشکار
کاسه پست گدایی ها شده ست
...
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چونکه به بخت ما رسد اینهمه ناز میکنی
غوغای عشقبازان
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی





به تمام دردسرهاش میارزید، به خصوص اینکه ردیف اول یه چیز دیگه است.
*عکس ها از خبرگزاری مهر
عدد بده
ببین شهید شد برادرت عدد بده
ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر
.
.
ببین دیازپام ده خوراندهاند خلق را
ببین چگونه کردهاند مد ریای دلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را
.
.
این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
رو جهان بیکرانه را سند بزن
روی رود تشنگیات سد بزن
...
سشوار
ای درد توام درمان، در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس،در گوشه تنهایی
وای خاطره ات پونس، نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی، این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من، جمعا به تو آویزم
آبی و سریشم من، جمعا به تو آویزم
اگزاز و دیازپامی، جز زلفت آرامی
چون زلف تو نا آرامم، رسوا و پریشم من
سِشُوار، سِشُوار، سِشُوار
خیلی حال کردم.
وقتی آدمها عاشق میشن
وقتی آدمها عاشق میشن
بعضی ها:
۱. شاعر میشن.
۲.فیلسوف میشن.
۳. از بعضی ها خیلی حرف می زنند.
۴.ییهو نمازخون و اهل عبادت میشن.
۵.آروم و کم حرف میشن.
۶.بیش از اندازه عادی میشن.
شما چی فکر میکنید؟
ناز و نياز
کاش بلبل ناز گل میدید، جای نیاز
گل همان گل بود، بلبل میخرید ناز
بو کن
بوی زندگی خیلی فرق کرده...
لطافت تن زندگی فرق کرده..
حتی مزه زندگی.
گرچه احساس تازهاییه، ولی من رو یاد ۷،۸ سال پیش میندازه.
نمیدونم آثار دوران نقاهت بیماری چند روزپیشه یا به خاطر تغییر فصل یا ...
نمی دونم.
اینهم یه دشت شقایق:

خانه ما
امسال عيد ۳
امسال عيد ۲
امسال عید۱
فصلی دیگر
عبور از برف
بی خاطره از بارش و از رقص
هنگامه شکوفه گیلاس
بی باغ، بی درخت
با انبوه سبزها
چه خواهم کرد؟
سرما و گرمای جانفرسا
خاطراتی از تمام فصل ها

فریاد من
من در سکوت
حق را میکشم
دروغ میگویم
میدانم
جراتی تا رد شدن
از اصلیترین بغض
صدایی تا حقیقت
تا فریاد من
می خواهم
اما سرآخر یک فریاد
فریادی فرو خورده
که گهگاه
آن را گریه کرده
خواهم ماند
میدانم
نمیخواهم
قروقاطی
کسی به من سلام نکرد، حتی یه تعارف...
بازا به غریبستان چندی به چه می مانی؟ بازا که در آن مجلس قدر تو نداند کس
قدر..هوم. History of the world هم تعریف کاملی از انتقاد داشت، دمش گرم. باید بود، تو بودن که می شه شد. نباید فک کرد نباید تصور کرد، فقط باید بود. هرکی هر چی می خواد باشه، بی خیال
Shortly before the execution, Saddam's hat was removed and Saddam was asked if he wanted to say something, al-Askari said.
"No I don't want to," al-Askari, who was present at the execution, quoted Saddam as saying. Saddam repeated a prayer after a Sunni Muslim cleric who was present.
"Saddam later was taken to the gallows and refused to have his head covered with a hood," al-Askari said. "Before the rope was put around his neck, Saddam shouted: 'God is great. The nation will be victorious and
-این هم یه جور پایانه، اما واقعا مهمه؟
-چرا مهم نباشه؟ طرف صدامه، کم کسی که نیست،... یعنی...نبود.
-بعضی وقتا آدم از زیاد کم بودن، بزرگ می شه.
- من فک می کنم فیلم زیاد می دیده.
-چطو؟
-آخه، کارای آخرش شبیه فیلماست.
-شایدم فیلما شبیه این تیپ آدمان.
-دیگه داشت باورم می شد که کاری نکرده، اینقد که این دادگاهش طول کشید. حالا خوب شد یه جایی با دست خودش آدم کشته بود، وگرنه الان داشت کف زندان رو تی می کشید،
-مثه فیلما؟ نه؟....
-(خنده). مردم عراق چقد خوشحال شدن، عجب سرنوشتی، یه زمانی عکسش دست مردم بود و حالا...
- خیلی ها منتظر این سرنوشتن.
-آخرش هم، احتملا می نویسن: The End
-آره به همین سادگی، شایدم ساده تر.
؟
بی مرز، بی نام
هر سو مرز، هر سو نام
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام
سهراب سپهری، شرق اندوه، نیایش
رفيق
ببین
تو ای رفیق
ای نارفیق
ای وجود با من و از من رها
ای آن من دیگر، تو ای انسان
این سرود دلنواز جان جانان است
که هر دم می نهد مرهم به زخم هر دلی و،
می کشد دست نوازش بر سر ما
این نفیر خشم یاران
بی قراران
قسم خورده سواران پریشان است
که زیر سلطه ی شلاق شب صبح امید را می پویند راه.
تو شاهد باش
مراقب باش
تحمل کن سر ناسازگاری فلک، این چرخ گردون را
که در آخر، در این مهمانی کوتاه،
تو می مانی و مشتی خاک
که گر نامت نکو باشد
تو را باکی نباشد
از هجوم باد هرزه گرد تشنه ی یغما
فرامرز آصف
آلبوم جنگ و صلح
...
وخدایی که در این نزدیکی است
لای این شببوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
سهراب سپهری
دلسرد
قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
سهراب سپهری
کوچه مرده
من از کوچه ميآيم
از حس شاعرانه کوچه
از تفکر کوچه، از منطق کوچه
کوچهايي با کوچهنشينان
همرهان، دوستان
با کينهها، دوستيها
گهي بيوفا، گه باصفا
ما تا ته کوجه رفتيم
غروب را ديديم
به خيال صبح، بي غربت، پشت غروب
کوچه به دست غروب داديم
خداحافظي کرديم، رفتيم
غروب، برههاي آرزو را ندريد
ما آرزوها را به قربانگاه برديم
آن زمان که پي ثبت لحظهايي از ما بوديم
لحظه را کشتيم
تشنه کنار چشمه
از جرعههاي گوارا ياد کرديم
و حتي مشتي آب، به يادگار نبرديم
سرآخر در مکاني، در زماني خاص
کوچه را کشتيم
تا غم سراييم، گريه سازيم
بي فکر آنکه کوچه يعني ما
و صبح، پر از غربت است بي ما
آزادی
سايه شعري داره با عنوان آزادي. شعري نو و زيبا که ميتوان گفت اشارهايست گذرا به سالهاي مبارزه و انتظار، با محوريت آزادي. شعر بسيار زيباييست که خواندن آن خالي از لطف نيست. اما در اين شعر نکته جالب، بند آخر آنست، که هنگامه رسيدن آزاديست.
اي آزادي بنگر آزادي
اين فرش كه در پاي تو گسترده ست
از خون است
اين حلقه گل خون است
گل خون است
اي آزادي
از ره خون مي آيي اما
مي آيي و من در دل مي لرزم
اين چيست كه در دست تو پنهان است ؟
اين چيست كه در پاي تو پيچيده ست ؟
اي آزادي آيا با زنجير
مي آيي ؟
البته نکته جالب اين بند وقتي برجسته ميشود که به مکان و تاريخ سرودن شعر توجه کنيم:
تهران، 3 اسفند 1357
عجب!!!
آن را که حساب پاکست***از محاسبه چه باکست؟
دو حالت داره،يکي اينکه طرف حساب کتابش دقيق و درسته و دو دوتاش واقعا چارتا ميشه، يه حالتش هم اينه که حسابش پاکه، پاکه، خاليه، خالي، و چه دو دوتا چارتا بشه چه پنجتا به حالش و به باکش هيچ فرقي نميکنه.
ياد پدر
سردي سنگ
صورت دخترک
عکس پدر
نه بر طاقچه
که بر سنگ قبر
دخترک زار ميزد
التماس ميکرد
برخيز باورم نيست رفتنت را
يا که هرگز نديدنت را
نگو کاين سفر، سفر آخرت بود
يا اين سفر نحس،بي برگشت بود
ببين برادر، ديوانه وار بغض خود را خورد
مادر در پي رفتننت به فکر مرگ افناد
ببين من، دختر خوبت، به اميد سلامت
چه خونين چشمم به راهست
تقريبا ۵ سال پيش، دقيقا ۱۰ آبان ۱۳۸۰. پدر يه دوست ۲۰ روز قبلش همراه ما از خونه خارج شد و ديگه بر نگشت،او رفت ماموريت کاري ما هم برگشتيم دانشگاه. ما رفته بوديم براي عروسي دخترخاله اون دوست، و بيست روز بعدش هم رفتيم اونجا اما اين دفعه براي...
اين شعر هم يه شعر نيمهکاره براي همون موقعه هاست.
...
Emrooz aslan rooz e khoobi nabood.
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
بدون شرح
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
با عذر خواهي از دوستان اخلاق گرايي که به اين وبلاگ سر ميزنند.و رخصت از استاد.
همين جاها شهري است!
قايقي لازم نيست.
همين جاها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به دود و دادو دم باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره حمق بشري مينگرند.
بر لب هر كودك ده ساله شهر، دشنام رکيکيست.
مردم شهر به يك دختر چنان مينگرند
كه به يك اسب، به يك زن بدکاره.
خاك، موسيقي احساس تو را مينوشد
و صداي پرپر شدن مرغان اساطير ميآيد در باد.
همين جاها شهري است.
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه قانون اساسي است.
شاعران وارث خون و هوس و هيچند.
همين جاها شهري است!
قايقي لازم نيست.
به يک دوست
کاش به شهر خوب تو، مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم، همين پل نگاه بود
فک نکنم اينو يادت بياد، آخه اواسط سال اول بود، تو اون زيرزمين با صفا، با او ضبط کوچيک که اکوش يه پارچ آب بود. چه سالي بود، چه سالي بود، چه سالي...
من همون جزيره بودم، خاکي و صميمي و گرم
واسه عشقبازي موجا، قامتم يه بستر نرم
تا که يک روز تو رسيدي...
شب سياه جزيره، اينو شايد يادت باشد، لااقل ماجراش رو ميدوني، اواخر سال اول و اوايل سال دوم. هرچي بود احساس بود، سبز بود، سرخ بود، احساس بود، احساس بود، احساس...
چه خبر از اون؟
چه خبر از اون آدماي بي نشون
که نيمه ي شب ها واسه دلشون
توي کوچه هاي شهر مي خوندن
رعنا تو کجايي،رعنا چه بلايي
تو عالم مستي بغضو مي شکوندن و
قصه ي وفا رو مي خوندن
رعنا هاي هاي،رعنا آخ گل مايي،رعنا.
.
بگو بگو تو جنس بادي، بوي علف را تازه كردي
بگو بگو باروون كه نم زد رسم و به هم زد باز بر ميگردي
اگه شورم شور تو دارم اي كس وكارم
تو رو دارم
تو رو دارم شكر گذارم شكر تو گفتن
شهرت كارم
دل به دريا اگر زدي بزن و با دريا باش
هيهات از درد غريبي تو غريب الغربا باش
اهاي اهاي كي پس خدا بود
كي پشت چين پرده ها بود
اهاي اهاي كي ناخدا بود
از عشق ميمرد و بي صدا بود
تو خدايي تو ناخدايي
تو بي صدا و با صدايي
تو كجايي بگو به عالم
كه پشت ما و مشت مايي
دل به دريا اگر زدي بزن و با دريا باش
آه باد آتش و خاكي
فكر چشم تر ما باش
اندك اندك..
اينا رو ديگه خوب يادته. اواخر سال دوم، اوج عصر بي خيالي، ديگه صفا داشت ميرفت، بعضيها غريبه ميشدندو کلي هم مشکلات اجتماعي پيش اومد. اما آخرش،شيراز رو ميگم،ته خوشي بود، آخر خاطره بود و تمام.
بابا کرم...
روبروي هات شکلات، اوايل سال سوم،خيلي خوب يادمه. خوشيها ميتونست ادامه پيدا کنه اما خام بوديم و ادعامون ميشد، ما خيلي خام بوديم.
با اينکه دارن سياه پوشا، از توي شط کوچهها
جمع ميکنند ستارههاي پرپر رو...
شايد اينو يادت باشه، شايدم نه، وقتيکه راه خيليها جدا شده بود و خيلي حساب شده تر فکر ميکرديم.سال آخر،سال رفتن، بريدن، خستگي و روزمرگي.. انگار تصميم گرفتيم که بزرگ بشيم اونقدر که از دانشگاه بزنيم بيرون و بريم سراغ اصل زندگي. اما لازم نبود سنجاقکها رو جا بذاريم، پلها رو خراب کنيم، همه چي از جمله خودمون رو نابود کنيم، لازم نبود که دلامون رو پر از کينه کنيم، و ديگه آهنگها رو خاطره نکنيم. اما ما کرديم و بعد بريديم و رفتيم.
اين آخري رو نميدوني، چون داستانش طولاني. راستي چي شد که داستانها اينقد طولاني شد؟
تو را نگاه ميکنم که خفتهاي کنار من
پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من
در ضمن اينا رو هم يادم نرفته:
مستي هم درد من رو ديگه دوا نميکنه
غم با من زاده شده منو رها نميکنه
يا
اسبت رو زين کن زاپاتا
يا
يه توپ دارم مثلثه(مستطيله)
ميزنم زمين مثلثه(مستطيله)
تنفر يا بی تفاوتی
يارب مرا ياري بده
تا خوب آزارش كنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش كنم ، زارش كنم
از بوسه هاي آتشين
و از خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم
صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري
گيرم ز دست ديگري
از رشك آزارش دهم
و از غصه بيمارش كنم
هر شامگه در خانه اي
چابك تر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي
و از خويش بيزارش كنم
گيسوي خود افشان كنم
چشمان خود گريان كنم
با گونه گون سوگند ها
بار دگر يارش كنم
چون يار شد بار دگر
كوشم به آزار دگر
تا اين دل ديوانه را
راضي ز آزارش كنم
يارب مرا ياري بده
تا خوب آزارش كنم
من اگر بودم، بيتفاوتي رو انتخاب ميکردم که صدمرتبه بدتر از تنفره چون
اينقد هزينه نداره
تهِ حالگيريه
و به نظر من صفر براي اون از منفي بدتره، يعني برو بمير
دنگ، دنگ
دنگ...، دنگ...
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت، نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم.
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
معمايي که حل شد
شنبه، 26 بهمن، 1381
معما
اَنکه مرا در اين شبِ تار،روزنی بود تا روشنايي
ميونِ اين همه خار،يک گل زيبا بسانِ اَشنايي
اَنگه که خدا را شکر کردم از حادثه اش
دوستان را خبر کردم از اَمدنش
ناگهان جام اميدم شکست
رفت و به خاطره پيوست
شبِ تيره ام را تيره تر کرد
رفت و خودش را ز ما گم کرد
چرايم،پيچيد در تمام کوچه ها
اما،تنهايی من تنها شنيد اَن را
کاش می دانستم
در نگاهِ اَخرش رنگِ چه احساس بود
حتی نفهميدم
کدامين نگاه،نگاهِ اَخرش بود
او بين همين نگاهها،خنده ها،ديدارها
بين عبور مبهم ثانيه ها،از سر خاطراتِ زيبا
ناگهان گم شد،خاطره شد،معما شد
خنده ايی شد تلخ،نگاهی شد سرد
asan۱۳۸۱/۱۱/۱
سه سال و ۵ ماهي از اين يادداشت ميگذره، فک نميکردم اين معما قابل حل باشه، اما سرآخر حل شد، گويا جوابش خيلي ساده بود،... با هر جوابي که داشت، خوشحالم که به خوبي و خوشي حل شد، حيف که مثل اون موقعها شعرم نميآد، وگرنه ارزشش رو داشت...
موفق باشن.
6o8
Gahi, 6o8 ham hesabi michasbbe ha... Delam o bardar o bebar, kooche be kooche, shahr be shahr... Dim daram dim daam daram, dam daram dim...
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
ديباچه خون
نه هراسي نيست
من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
به زمين ريخته اند
سرگذشت دل من
زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
مرگ خونين مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
ريشه در خون شستن
باز از خون رستن
در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه اي آزادي
ديرگاهي ست ك از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
دود برميخيزد
سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
و هنوز
دست شاهانه دراز است پي كشتن من
هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
در هويزه بستان سوسنگرد
اين چنين در خون آغشته شدم
و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
تازه سبزي مي زد كشته شدم
نه هراسي نيست
خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
زيب ديباچه خون كرده ست
آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان، اين آرزوي هر مرد است
من دلم از دشمن كام شدن مي سوزد
مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است
نه هراسي نيست
پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
دوستان گوش كنيد
مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
در شما كشته شوم
ه.الف سايه
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
کانون موسيقی دانشگاه يزد اکران میکند؟
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
.
.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه ميانگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
در خانه و خيابان
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن، مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن، يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن، جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويری سوت و کور
در ميان مردمی با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
؟
ما(انسانها) ثمرهی ازدواج قابيل (اولين قاتل و برادرکش) و خواهرش (اولين انگيزه قتل) هستيم.
شب
دفتر به سفيدی خويش میبالد
دست از غربت قلم مینالد
قلم بر افتخار دفتر، به سختي میلغزد
گلو پر از ياس از خالی احساس واژه را میبلعد
و احساس جای ديگريست
پی چيز ديگري
چيز ناچيز ديگری
شايدم، خود هيچ نيست ديگر
نکند در تاکسی داغ تابستانی جا ماند و ماند
يا که ساعت هشتم کار روزانه آن را دزديد
شايدم به دست حرص و آز کشتمش
کينه هم در اين قتل دست داشت
آخِر بار آخَر کينه او را ديد و
به اجبار به واژهاش رساند
ولی او زنده است، زنده و زنداني
زندانيِ زندان و چو من زندانبانی
خسته و زخمي ونيمه جان
حتی برای کشف پنجره زندان
آي خانم گل , آي آقا گل
روي يك جدول بسته يه پسر بچه نشسته
گل هاي سرخو گرفته لاي انگشتاي دستش ...
گل فروش كوچك ما شبا زخماشو شمرده
همه آرزوهاشو باد دزد كوچه برده
اگرم با گشنگي هاش شب و تا صبح سر آورده
سر رسيدن بهارو كسي يادش نياورده
سر رسيدن بهارو كسي يادش نياورده ...
آي خانم گل , آي آقا گل اولين بهار من گل
آي خانم گل , آي آقا گل آخرين بهار من گل ...
آدما تو فكر عيدن فكر يك .. ماهي سفيدن
اونا از تو خونه هاشون انگار هيچي نشنيدن
ديگه شب از راه رسيده غنچه غروب چيده
از پسر بچه خسته هيچگي يك گل نخريده
پل عابر پياده اما جاي امن خوابه
رو لب اون پسر اما يك سوال بي جوابه
اي خدا اي خدا
چرا نميشه اين گلا يه لقمه نور شه
جاي خواب من رو ابرا روي بام آسمون شه
چرا سو سوي ستاره تو شب من نميمونه
قدر اين گلاي سرخو چرا هيچ كس نميدونه
. . .
صبح شده اون وره شيشه پسرك بيدار نميشه
انگاري تمام عمرش توي خواب بوده هميشه
گلاي مرده پر پر روي پل ريخته كنارش
خيره موندن به خيابون اون چشاي بي قرارش
چشم بجه هاي كوچه اما بازم زيره بارون
توي مرخصي عيده آسمون اين خيابون
چشم بجه هاي كوچه اما بازم زيره بارون
كي ميشه از خواب بيدار شن آدماي اين خيابون
آي خانم گل , آي آقا گل اولين بهار من گل
آي خانم گل , آي آقا گل آخرين بهار من گل
آي خانم گل , آي آقا گل اولين بهار ما گل
آي خانم گل , آي آقا گل آخرين بهار ما گل
کاش نمیترسيديم،کاش حمله میکرديم و میباختيم، کاش به خودمون نمیباختيم، کاش دعا میکرديم، کاش باور میکرديم. ما اييم وارث خون سربهداران؟ نه نيستيم به خدا نيستيم، پهلوون ما رستمه؟ نه، رستم واسه آدمهای ترسو نيست واسه آدمهای از پيشباخته نيست، کاش آرش هم اسمش تو افسانههای ما نبود، آخه کسی اينجا به آرش نمیمونه، چه اونیکه تو زمينه، چه اونيکه بيرونه.میدوني! ما خيلی وقته که بازی رو باختيم،اينو بايد به اون بچه هايی گفت که قبل از بازی با بوقهاشون خودشون رو آماده میکردن واسه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردن.
آسمان
آسمان آبی بود
آسمان آبی و آفتابی بود
نگاه بود و لرزش دل
پيچش دو نگاه
پيوند دو وجود
ضيافت، ضيافت عاشقان بود
لحظه، يک لحظهی ناب بود
آسمان دلگير است
آسمان دلگير و تاريک است
جگرسوز کسانی که هنوز
حرفشان حرف دل است، اما
غافل زقصد دلربايانی
که تجارتپيشهاند و به انتخاب آمدهاند
اين تجارت، ضيافت عاشقان نيست، نه، نيست
اين لحظه، آن لحظه ناب نيست، نه، نيست
آسمان دلگير است
computerfriend79
کاش اين گروههای اينترنتی که گهگاه عمرشون به چندين سال خاطره میرسه، يه تاقچه داشتن که روش خاک مینشست.
کاش جنس آلبوماش کاغذی بود، که اشکا رو بشمرن.
کاش دم عيد میشد توشون خونه تکونی کرد.
کاش کينه همه چيز رو نابود نمیکرد.
کاش ما نابود نمیشديم.
ای لولـــــــيان
ای لولـــــــيان
يک لولیای ديوانه شد
...
هنوز ريشهام در باد است
هنوز آشيانی من ندارم
ز هر آشيانی در فرارم
مقصد کجاست؟
نمیدانم
فصل ما
قصه، قصهی نويی نيست
همچنان فصل که فصل تازهايی نيست
اين روزها چشمی به راهی نيست
که هر آمده جز رفتهايی تا کشف بنبست نيست
قصه، قصهی آدم خسته از تکرار،خسته از خستگیهاست
که بیخيال هرچه خستگيست، روح خود در تن قصه داد
قصه، قصه آجرها، قصه ديوارهاست
باز مجازات هر جای خالی در ديوار، چيدن آجرهاست
صبح بارانی
دل رها از غبار روزمرگیهای روزهای گرم تابستانی
به دست باران خوشهنگام صبحگاهی
به بوی درختان خيس، صبح باران زده، علف نم خورده
دست دلم رو شده، دلم نو، دلم تازه شده
تا ته شهر پيداست
ساختمانهای ريز درشت
هر کدام تابلويی زيباست
پا شوق رفتن دارد تا ته شهر
تو هم بيا جاری کن شوق رفتنت را در دلم
نرسيده،شوق رسيدن دارد
رسيده، در حسرت آن شوق سوزد
يكی بیخبر، دگر فراموشكارست
بيد مجنون
و اما بيد مجنون
پريشان حالِ زيبا، و زيباتر
گر نسيمی لابهلای شاخ و برگش لانه سازد
انگار شاخ و برگ سراسر، شوق رقص
چشم معشوق را، قصد نوازش دارند
پريشانی را نباشد باكي
كه عشق، كه زيبايی آفريند
درخت شيک پوش
سر راهم درختيست
چون شاعری شيک پوش
با کفشهای واکس خورده
کت وشلوار اتو کشيده
درختی که هر شاخه و برگش
زيبا و هنرمندانه، به جا ،به موقع
از گوشهای سر بر آورده
وآرام و پر صلابت
روبروی مهتاب نشسته
درختی سبز پوش و خوش فرم
که الحق درخت شيک پوشيست
عيد
از پشت پنجره
در قيل و قال ساکت برف
در پريشانی رقصهای ژرف
ميان آن سپيديها
روی اين بوم سپيد
جای طرحی از ما
خاليست
دو رد پا
نيمکت زير چراغ
دو رد نگاه
مانده بررقص پريشان
...
قدِّ نفسی عميق
بوی زندگی میداد
اين هوای تازه و آزاد
...
چشمهايم را
بستم
وخدا را
گم کردم
نور هست
من هستم
خدا هست
دوستی میگفت:
بيا، قدمت رو چشم، فقط بعد از شام ، يه تیبک هم دستت...
يادش به خير.
دوستانه!
چه دوستانه تو ای دوست
رسم رفتن را به جا میآوری
با زمزمه دوستی
بدون حتی تکان دستی
با خيال چون قهرمان خاموش رفتن
از دوست تا مرز غريبهها میگذری
خنجر به دست دیگران
نارفيقی به پای ديگران
چه کسی مي گويد
تو نارفيق بودی
چه کسی میگويد
تو ترسيدی
تو روز سخت دوستی را
تاب نياوردی
به خيالت بیگناه
به خيالت قهرمان باش
بگذار در اين شعر آخرم از تو
باز بگويم: دوست
حکايت غريبی است
از غريبی مصر بر غريبی
خواهش دوستانه دارم
آخر دوستانه غريبه گشتن را، نمیدانم
بگذارکه من هم
دوستانه و آرام
خو بگيرم
به تعريف مرز نو
بين من و تو
ASAN
رقص
شمع ميرقصد
نگاهت ميخندد
خندهات باز
رسم عاشقكشي را ميچشد
شمع ميرقصد
سرخي خيالانگيز
بر ديوار سفيد
عشق را مجسم ميكند
شب را به اتاقم راهي نيست
در فضا عشق جاريست
لحظه از خيالت حاكيست
تو اي دوست
تو اي ساقي
نگاهم مست
نگاهت مي باقي
نگاهم مست و بيپروا
ساكت فضايي
مبهوت پيچش دو نگاه
مقهور سكون دو نگاه را،ميگذرد
تا نگاهت راهي نيست
تا لمس تو،تا فهم نام آشنايت راهي نيست
نگاهم مست
تلوتلو خوران به رسم يك علف در باد
در كوچههاي شباندود چشم سياهت
به اين سو وآن سو ميرود
گم ميشود
پيدا شدن را ،نور را نميخواهد
تاب ندارم،پلك ميزنم
بر زمين ميفتد
خاك اينجا آشناست
بوي خاك خيس اشك صادقت،آشناست
من اهل اين كوچههايم،نه،اهلي اين كوچه هايم
نگاهت را باز، جرعهايي مينوشم
رسم مستان را بهجا ميآورم
فريادميكشم
بي مي و انگور
با چشم سياهي
مستي را خوش است
ساقي جرعهايي ديگر بايدم
شمع ميرقصد
واژهها ناشيانه
همدم شمع
خيال انگيز چون سرخي ديوار
با خيال عشق تو ميرقصند
شمع ميرقصد
اما چه سوزان شمع ميرقصد
گويا غمي در دلش دارد
پلك ميزند،اشك ميريزد
آخر در مهمانی شمع و واژهها
جاي يك تن خالي است
غروب
خورشيد
قصد تابيدن
قصد روشنايي داشت
هرچند
هر از گاهي گرم
اما
تابشي چونان نبودش مرگ
خورشيد
قصد ماندن
قصد بيداري داشت
اما پشت كوهي آنطرف تر
تا بلنداي ترس
به اندازه شرم
آري
ترس نامردان
شرم خنجرها
نا كساني قصد جان خورشيد كردند
با نوك خنجر
پشت كوه
دل خورشيد
پنهاني پاره كردند
كنون مدفن سرخش
آسمان سرخ چون خونش
گواه مرگ خورشيد است
اين آخرين يادگاري
عاشقانه ترين شعرها است
هيچكس اما
نفهميد
رفتنش را
خونش را
همانگونه
بودنش را
به گمانم خورشيد
خواسته و دانسته
به سوي مدفنش رفت
شايد
اين خفته مردمان چشم بسته
بفهمند نبودش را
شعر و ماتم
شرم ، از يك سلام
حتي يك نگاه
آغاز يك راه
پر از اميد ، پر از ترديد
گاهي
دل نگران يك بهانه
براي با هم بودن
آغاز يك صحبت
چند لحظهايي بيشتر
گاهي
پيشنهادي خجالت زده
خواهشي صريح و صاف
التماسي دردمندانه
جوابي از جنس شكست
گاهي
اشاره يك چشم
لرزيدن يك دل
پيوند دو نگاه
گاهي
سيب سرخي كه فرياد ميشد
گل سرخي كه در دست دخترك پژمرد
هيچ كس لايق آن گل نشد
گاهي
دلنگران كوچه
كوچه دلنگران گمشده
شعر كوچه يادت هست؟
وضرب آهنگ خوشايند قدمهايش؟
شعر من در تو روييد
كوچه از ما كوچه شد
سفره دل در ته دفتر
بين خطوط يك جزوه
گوشه كتاب ،شب امتحان
سررسيد و دفتر كوچك يادداشت
و شوق كشف آن براي ديگران
فاصله ها کم شد
فاصله بين من و تو
کمترين فاصلهها شد
تعريف صريح دوستی
من و تو ما شده بوديم
و اكنون واژه مرعوب آخرينها
كوشش ثبت لحظهايي از ما
شعر و گريه و ماتم
اشك پنهان
نگاه بيراه
نگاه بيگاه
آخر اين راه
و اما كوچه
كوچه و ترس و خاطره
ترسِ از سكوت ، از فراموشي
از رفتنهاي بدون بازگشت
كوچه و مشتي عكس
چند شعر
هزاران خاطره
نقطه سر خط...
احتياج به "نقطه سرخط" دارم
نمی دانم ، شايدم
صفحه ايی ديگر، دفتری ديگر
هر سپيدی را به اميد طرح تازه ايی ، طرح زيبايی
آغاز می کنم
اما سر آخر به جز مشتی سياهی بی نظم
چيزی نمی بينم
انگار که ويرگول هم، آری ويرگول
از سرم زيادست
اما راستش را بخواهی
ويرگول و نقطه و صفحه و دفتر
همگی بهانه اند
آخر، هر جای اين دفتر فرصت يک طرح تازه، طرح زيبا است
می دانم بازهم نشد،پس نقطه، سر خط
الو...
از دوستانی که در بی حرفی من به اين وبلاگ سر زدند خيلی متشکرم ،اميدوارم از اين به بعد حرفی برای گفتن داشته باشم.
يه تشکر مخصوص هم بايد از ahoor بکنم که من رو دوباره به ياد وبلاگ نوشتن انداخت.ممنون.
تا يادم نرفته بگم که نه من خوابم برده و نه وبلاگ نويسی از مد افتاده،فقط اينکه من حرفی بری گفتن نداشتم.به همين سادگی!
ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم ميرود
يک لحظه ،يک حادثه
در سفر بر دو خط موازي
مشتاقم كه بدانم
بي نهايت كجاست
وكي
مرثيه تحمل صداي دلخراش سوت قطار
برايش تكرار نخواهد شد
وكجاست پايان هر چه تكرار
تكرار بيهوده
تكرار ناكارا
تكرار حضور من، در عشق
وكی
سوز غمگين ني
برايم شاد است
مژده بيدار باش است
در حقيقت بي نهايت
يك حادثه است
اين بي تكرار ترين،پايان تكرار من است
قاب عكس و شمع
قاب عكس و ديوار
قاب عكس وگرد و خاك
يك انباري نمناك
قاب عکس و
خالي پر شده ايي
از حضور قابهاي رنجور فراموشي زمان
وفراموشي شايد ، پايان هر چه تكرار است
فرياد ياد
پرم از فريادِ
ياد تو
ياد يادگاريِ
حضور تو
سر مستم از اين فرياد
خاموش،می زنم فرياد
فرياد...فرياد...
جام شکسته،جام خالی
ليک،شراب ناب نام تو
در ياد
می خورم پيک پيک
آرام،آرام
فرياد...فرياد...
قبل هر پيک:
ساقی سلامت باد
حضور
در باغ لحظه های پر حضور
جغد پير شوم
نجوا ميکند آروم
هر حضوری را پايانيست،پايان
در اين باغ هم خزانی هست خزان
اما من و تو می خوانيم:
خوشا آن حضور، کز شوق باشد
آن شوق، که از سر خواستن باشد
آن خواستن، که از خواستن باشد
من و تو ميخوانيم
چونکه ميدانيم
من و تو ميدانيم
چونکه ميخواهيم
پشت هر خزان بهاری را
پشت هر دروی حضوری را
من و تو ميخواهيم
من و تو حضور داريم
من تو می مانيم


















